قبلا از این پرنده برایتان نوشته بودم. پرنده ای که مادرم بسیار دوستش داشت و در میان پرندگانش با این یکی رابطه خاصی داشت. پرنده ای از رسته طوطی سانان با نام بازاری عروس. حتما دیده اید.صبح به صبح می آمد و مادر را بیدار میکرد و با او صبحانه میخورد و بعد در تختخواب او جا خوش میکرد و بعد از چُرت میان روزی، با مادرم بازی میکرد. کافی بود در این ساعات که مادرم معشوقِ انحصاریَش بود، به تخت مادر نزدیک شوید. با همان جثه کوچکش چنان حمله میکرد که واقعا دلهره آور بود. میخواست از عشقش دفاع کند و بگوید این مامان من است.این پرنده تنها موجودی در دنیا بود که میتوانست از ظرف مادرم غذا بخورد. مادر به خاطر وسواسی که دارد، حساسیت خاصی دارد که کسی به بشقابش دست نزند. اما این «میشاخان» فقط دوست داشت از کنار ظرف او غذا بخورد و همیشه مثلثی در گوشه بشقاب مادر برای او بود و برای ریخت و پاشهای آقا.این همان پرنده ای بود که یکبار گم شد و بعد از یک هفته به شکلی بسیار جادویی از آن سر شهر پیدایش کردیم. داستانش را هم قبلا نوشته ام. مادرم آنقدر دوستش داشت که با وجود بیمار شدید قلبی آن روزها آواره کوچه و خیابان شد و دنبالش گشت. پیاده! آن هم کسی که به این راحتی ها نمیتواند راه برود و بالاخره به شکلی معجزه آسا پیدایش کردیم.در این آبینه بخوانید:http://ghalam-va-ayene.blogfa.com/post/73اما آن روز پاییزی دیگر پیدا شدنی قلم و آینه...
ما را در سایت قلم و آینه دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 155 تاريخ: جمعه 29 دی 1396 ساعت: 20:43